عشق من

شب روی جاده نمناک می خوانم هر مهتاب تو را
و تو آرام می آیی و می نشینی در سکوت سینه ام
زیر لب با شوق صدایت می زنم
و تو دست در دستم می نهی
و چشمهای فسونگرت می برد مرا...
گوش کن نبضم از طغیان خون متورم شده است
و تنم از وسوسه ای می سوزد
تو را می خواهم برای بودنت ...ماندنت...همیشه و همیشه

محمدم دوستت دارم تا ابد...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ ساعت 22:13 توسط "محمد و لیلا"
|
آقایی از صبح رفته سر کار منم تهنا موندم
انقدر مهربونه که خودش میدونه همش از دوست داشتنه زیادیه و به روم نمیاره.













تو مرا می فهمی...من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.