شبیه دریا

اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آوازه مردگان می اندازد
نمیدانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بنبست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه
از روییدن باد را به رخم بکشی!
من آنقدر طعم گس آیینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه عزیزم رایحه ات پیچیده
بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته آیینه برایت انر می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبکها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکساریه شب را بچشم
بگذار آنقدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم...
تو مرا می فهمی...من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.